نقش عشق


21/4/1384 ::  12:54 عصر

خدايا خيلي دوست دارم توي تمام کارهايم بهترين باشم.


خدايا خيلي دوست دارم توي تمام امتحانهاي زندگي1 اوّل باشم.


ولي2


ولي خدايا3


نزار اوّل بشم4


نزار


خدايا خيلي برام سختِ که بگم نزار توي امتحانهاي زندگي اوّل بشم.5


ولي لااقل6


ولي لااقل نزار ، به تمام هدفهايم برسم!


اگر به تمام هدفهايم برسم ،7


ديگه نمي‌تونم براي نگاه کردن به اهدافم ، به جلو نگاه کنم.


ديگه مجبور ميشم به جايي که هستم نگاه کنم.


ديگه ساکن ميشم.8


ديگه خفه ميشم.9



نقطه‌ي اوج هر فواره، سرآغاز انحطاط آن نيز هست.10


1)   چه از تستي و تشريحي و جسمي و روحي


2)   با کمي مکث مصراع! بعدي رو بخونيد.


3)   کمي خيلي بيشتر مکث!


4)   اين مصراع رو سريع بخونين!


5)   با همان سر فصل‌هاي قبلي


6)   يه کمي مکث مخلوط با فکر!


7)   اين جمله را با نگراني بخونين اگه ميخواهيد احساس منو هنگام نوشتنش احساس کنيد.


8)   يه کم اشک بد نيست.


9)   يه نه با صداي بلند،البته اگه نمي‌خواهين من خفه بشمL


10) اين جمله رو از يه جاي ديگه کش رفتم، مال خودم نيست.J


نويسنده : حامد

17/4/1384 ::  4:30 عصر

خدايا کارهايم را برايم سخت گردان،


تا نيازم به تو، دو چندان بشه


تا بيشتر به يادت باشم


تا بيشتر عشقت را احساس کنم


تا ...


نويسنده : حامد

29/3/1384 ::  1:50 صبح

به نام او که آفتاب مهرش هرگز در قلبم غروب نميکند.


من عاشقم


 


وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .


به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .


آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .


 


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


 


تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .


 


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


 


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .


من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .


 


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


 


يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .


 


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


 


نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"


 


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


 


سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :


" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.


 


اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !


 


اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.


نويسنده : حامد

24/3/1384 ::  2:8 عصر

بياييم فروتنانه از قله غرور پايين آييم تا مثل چشمه همه سبزه‌ها به احترام ما قيام کنند.


نويسنده : حامد

8/3/1384 ::  3:29 عصر


«به نام او که آفتاب مهرش هرگز در قلبم غروب نمی‌کند.»


 


کسي که عشق رفتن دارد، زمين خوردن مانعش نمي شود.


بلکه تجربه مي آموزد، تجربه اي براي درست رفتن.


.


نويسنده : حامد

1/3/1384 ::  4:29 عصر

*به نام او که آفتاب مهرش هرگز در قلبم غروب نمیکند*


سلام، خوبین؟


دیروز نوشتم که امروز می‌خواهم درباره‌ی روش درس خواندن صحبت کنم ولی پشیمان شدم، چون امروز امتحان عربی رو خراب کردم و فکر می‌کنم اوّل باید خودم کاملاً به این روش عمل کنم، بعد شما را به اجرای آن دعوت کنم.نظرت چیه؟؟!!J


خوانندگان عزیز بیایین هر دفعه یک موضوع انتخاب کنیم و در رابطه با آن بحث کنیم.


موضوع اوّل را شما انتخاب کنید.


نويسنده : حامد

31/2/1384 ::  11:25 عصر

به نام او که آفتاب مهرش هرگز در قلبم غروب نمیکند.


سلام


امیدوارم حال همتون خوب باشه؟


من فردا میخوام یه ذره در رابطه با اینکه چکار کنیم در امتحانها موفق بشیم و این آخر سالی نمرههای بهتر بگیریم، بنویسم. و الان فقط به این دلیل آپدیت کردم تا نظر شما رو هم در این رابطه بدونم.


*فردا حتماً سر بزنین چون این چیزهایی رو که میخوام بگم تجربه خودم و تقریباً تازه است*


ببخشید که یکم جملهها دست و پا شکستهاند، فردا امتحان عربی دارم.


نويسنده : حامد

28/2/1384 ::  11:19 عصر

به نام او که آفتاب مهرش هرگز در قلبم غروب نميکند.


سلام


بازم شروع


نويسنده : حامد

4/2/1384 ::  6:13 عصر

به نام او که آفتاب مهرش هرگز در قلبم غروب نميکند


سلام


ببخشيد چند روز نتونستم آپديت کنم، راستشو بخواهين پول تلفنمون 140 هزار تومان اومد.و اداره مخابرات هم کم لطفي نکرد و اونو قطع کرد.


بابامم با اداره مخابرات دست به يکي کرد و گفت تا دو سه هفته پول تلفنو نميدم تا بتونين ترک کنيد.(ترک اعتياد به تلفن)


نگران نباشيد تا اينکه تلفنمون وصل شد بازم آپديت ميکنم.


 


نويسنده : حامد

26/1/1384 ::  2:18 عصر

به نام او که آفتاب مهرش هرگز در قلبم غروب نميکند.


ســــــــــــــــــــــــلام


                                      دوستت دارم


در قصه اي قديمي حکايت مي کنند که وقتي روزي روزگاري در سرزميني دور،  مردم گناهان بسيار کردند ومورد خشم خداوند قرار گرفتند. خداوند بر آن شد تا تنبيهي سخت بر آنها مقررفرمايد.


تنبيهي سخت تر از آتش و سيل وزلزله وقحطي و بيماري ، تنبيهي که نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند، بي آنکه کسي ببيندش يا بر آن واقف شود.


پس خداوند دو کلمه ي(( دوستت دارم)) را از ذهن و قلب مردم پاک کرد، چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنيده، نه گفته ونه احساس کرده باشند.


ابتدا همه چيز عادي و زندگي به روال هميشگي خود درگذر بود. اما بلا کم کم رخ نمود. زماني که مادري مي خواست عشقي بي غش تقديم فرزند کند،هنگامي که دو دلداده مي خواستند کلام آخر را بگويند و خود را يکباره به ديگري واگذارند،آنگاه که انسانها ، دو همسايه ، دو دوست در سينه چيزي گرم و صادقانه احساس مي کردند و مي خواستند که آن را نثار ديگري کنند ، زبانها بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامي که پاسخگوي همه ي اين نيازها بود ، از دهان کسي بيرون نمي آمد و تشنگي ها سيراب  نمي شد.


                                           و بعد...


کم کم سينه ها سرد شد، روابط گسست و ملال و بي تفاوتي جايگير شد. ديگرکسي حرفي براي گفتن به ديگري نداشت. آدم ها در خود فسردند و در تنهايي بي وقفه از خود پرسيدند:


چه شد که ما به اين جا رسيديم، کدام نعمت از ميان ما رخت بر بست؟ و اندوه امانشان را بريد. 


خداوند دلش بر اين قوم که مفلوک تر از همه ي اقوام جهان شده بودند، سوخت و کلمات (( دوستت دارم)) را به ذهن و قلب آنها بازگرداند............


 


خدا را شکر که همه ما هنوز مي توانيم  بگوييم :


))                          دوستت دارم))!


نويسنده : حامد

25/1/1384 ::  9:22 عصر

در دنيا کسي موفق میشود که به انتظار ديگران ننشيند و همه چيز را تنها از خود بخواهد.
شيللر


نويسنده : حامد

24/1/1384 ::  7:39 عصر


تو ممکن است در تمام دنيا يک نفر باشی


ولی برای بعضی افراد تمام دنيا هستی.


                                                                            گابريل گارمسيا مارکز


نويسنده : حامد

19/1/1384 ::  3:36 عصر

زندگي


زندگي دو نيمه دارد: نيمه اول به اميد نيمه دوم مي گذرد و نيمه دوم در حسرت نيمه اول.


نظر خودم در رابطه با اين جملهء زيبا:


به نظر من اگر يه کمي به اين جمله دقت کنيم؛مي‌بينيم که اين جمله براي 99 درصد ما درستِ.مثلاً شما ميخواهيد يه کار مهم انجام بدهيد ولي هي اين دست و اون دست ميکنيد،و آخرش هم نميتونيد اون کارو انجام بدهيد.وهي حسرت ميخوريد.


بيايين از همين الآن همه مون از جمله زير تبعيت کنيم نه جمله بالا:(اين يکي مالِ خودم)


زندگي دو نيمه دارد:نيمه اول به ساخت نيمه دوم مي گذرد و نيمه دوم با تکيه بر نيمه اول.


شما به جاي جمله دوم جمله بهتري سراغ نداريد؟


نويسنده : حامد

17/1/1384 ::  4:42 عصر

«به نام او که آفتاب مهرش هرگز در قلبم غروب نمی‌کند.»


سلام


امروز تولد من.


تولدم مُـــــــبـــــــارک


 


Happy My Birthday


{{{{{


پول همانند کود است، نيک است گر پراکنده باشد.


دوستان عزیز،بیایین با هم از خداجون بخواهیم که به ما زیاد کود نده،بلکه به آن اندازه که نیاز داریم بده.


 


نويسنده : حامد

17/1/1384 ::  12:13 صبح

 


جلوي من قدم بر ندار،


شايد نتونم دنبالت بيام.


پشت سرم راه نرو،


شايد نتونم رهرو خوبي باشم.


کنارم راه بيا و دوستم باش.


 


Don"t
walk in front of me,
I may not follow.
Don"t walk behind me,
I may not lead.
Walk beside me and
be my friend


نويسنده : حامد

17/1/1384 ::  12:9 صبح

به نام او که آفتاب مهرش هرگز در قلبم غروب نميکند.


ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام


نويسنده : حامد

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[21/4/1384- 12:54 ع] خدايا ...
[17/4/1384- 4:30 ع] خدايا
[29/3/1384- 1:50 ص] من عاشقم
[24/3/1384- 2:8 ع] غرور
[8/3/1384- 3:29 ع] عشق رفتن
[1/3/1384- 4:29 ع] روش درس خوندن 2
[31/2/1384- 11:25 ع] روش درس خوندن 1
[28/2/1384- 11:19 ع] بي عنوان
[4/2/1384- 6:13 ع] سلام مجدد
[26/1/1384- 2:18 ع] دوستت دارم
[25/1/1384- 9:22 ع] آدم موفق
[24/1/1384- 7:39 ع] دنيا
[19/1/1384- 3:36 ع] زندگي
[17/1/1384- 4:42 ع] پول
[17/1/1384- 12:13 ص] دوست من باش.
[همه عناوين(16)]

خانه
پارسي بلاگ
پست الکترونيک
شناسنامه
 RSS 
 Atom 

:: کل بازديدها :: 
2925


:: بازديد امروز :: 
0


:: بازديد ديروز :: 
1


:: موضوعات وبلاگ ::

:: درباره خودم ::


:: لينک به وبلاگ :: 

نقش عشق

:: دوستان من ::

صبا(وبلاگ: نسيم صبا)
مهسا(وبلاگ:ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد )
سارا(وبلاگ:درياي دل من)
حجت(وبلاگ:جملات زيبا)
....(درد و دلهاي آسماني)
عشق تنها دليل هستي
اشک عاشق
نازيکا(وبلاگ:love magic)
ابراهيم(وبلاگ:خلوت تنهايي)

:: لوگوي دوستان من ::


:: وضعيت من در ياهو ::

يــــاهـو

:: اشتراک در خبرنامه ::

نام:

ايميل: